تبليغاتX
دفتر چه ممنوع

همیشه هنگامی که بحث های منتهی به تحرکات انقلابی به میان می آید فارغ از این که آن حرکت اقتصادی و یا سیاسی – اجتماعی باشد سریع در برابر آن موضع می گیرتم و به یاد فیلم استعفای مهندس بازرگان و مجموعه ی دولت موقت می افتم .

آن جا که می گوید : متاسفانه ما نه بال داشتیم که پرواز بکنیم و نه پیغمبر خدا بودیم که معراج بکنیم و نه طی الارض بلد بودیم . به قول ایرج میرزا : دستم بگرفت و پا به پا برد . . . تا شیوه ی راه رفتن آموخت . . . همه ی ما از شکم مادر زاییده شدیم و پا به پا راه رفتن را آموخته ایم . . . در همه ی دوران هم قدم به قدم و گام به گام حرکت کرده ایم چه در دوران مبارزه و چه در زندگی و تحصیل . . .

استناد مستدل دیگر من در این مقوله قرآن کریم است. آن جا که خداوند می گوید : اِنَ رَبَکٌمٌ الله الَذی خَلَقَ السَمواتِ وَالاَرض فِی سِتهِ اَیام . . . آسمان ها و زمین را در شش روز یا شش مرحله آفریدیم . . اشاره ی خداوند در این جا به قدم به قدم و مرحله به مرحله بودن حتی خلقت است . . . مگر برای خدا کاری دارد که در کسری از ثانیه دنیا و هر آن چه در آن است را خلق کند . . . اما این جا درسی برای ما گذاشته است که قدم به قدم پیشرفت کنیم و هیچ چیز را زود و زور نخواهیم . . . در هیچ کجای قرآن هم حرفی از انقلاب و حرکت های دفعتی و یک باره ای زده نشده است . . .

 اما سوال این جاست که چند روز پیش یکی از دوستان برگه ای را نشانم داد که در آن بعد از قبول تعدد روزهای آفرینش توسط خداوند متعال در تعداد آن روزها شک و شبهه ای برای من پیش آمد . قرآن در هفت آیه می آورد که آفرینش آسمان ها و زمین در شش روز بوده است :

سوره اعراف آیه 54 : در حقيقت، پروردگار شما آن خدايى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد.

سوره یونس آیه 3 : پروردگار شما آن خدايى است كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد.

سوره هود آیه 7 : و اوست كسى كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد.

سوره حدید آیه 4 : اوست آن كس كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد.

در سه آیه دیگر با اشاره به خلقت آسمان ها و زمین و آن چه در میان آن ها است می گوید :

سوره فرقان آیه 59 : همان كسى كه آسمانها و زمين، و آنچه را كه ميان آن دو است، در شش روز آفريد.

سوره سجده آیه 4 : خدا كسى است كه آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است، در شش هنگام آفريد.

سوره ق آیه 38 : و در حقيقت، آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است در شش هنگام آفريديم .

اما خداوند در سوره فصلت اشاره به این نکته دارد که خلقت در دو روز یا دو مرحله بوده است :

سوره فصلت آیه 9 : آيا به كسي كه زمين را در دو روز آفريده  است كافر مي شويد و براي  او همتايان قرار مي دهيد؟

سوره فصلت آیه 12 : آن گاه آن ها را به صورت آسمان هاى هفت گانه در دو روز استوار كرد.

 اما خداوند در آیه 10 همین سوره می گوید : و بر روى آن [زمين]، كوه‏هاى استوار آفريد و به آن بركت بخشيد و در چهار روز زاد و برگ آن را در آن آماده ساخت، كه براى خواهندگان يكسان است.

 

من نتوانستم تناسبی میان این شش روز و چهار روز و دو روز برقرار کنم . . .

یعنی در اصل برهانی که برای خودم آوردم خیلی دم دستی و ساده بود . . .

البته پاسخی از آقای قرائتی در پایین آن برگه دیدم که اصلا منطقی نبود . . .

شما چه فکر می کنید . . .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 آقای دکتر علی اصغر غروی پاسخ کوتاهی به یادداشت بنده داده اند که از حسن توجه ایشان تشکر می کنم . . .

 

جناب خندان عزیز

 سلام گرم مرا پزیرا باش. و اما در پاسخ به سؤال شما دائر بر تفاوت ذکر روزها در خلقت آسمانها و زمین که در کتاب خدا مذکور است باید به عرض برسانم که کلاً خود را در ابعاد زمانی مذکور در قرآن محصور ننمایید . زمان در قرآن بُعد حقیقی زمان در نزد ما را ندارد و به صورت گسترده و نامحدود مذکور است. مثلاً اگر بگویید یک روز به معنای یک دوره زمین شناسی است و شش روز، شش دوره، بازهم آغاز و پایان نامعلومی دارد، و قرآن حتماً کتاب آموزش علم نجوم یا زمین شناسی نیست. فقط بشر را متذکر می گردد به همان نکته یی که شما هم به آن توجه داشته اید، یعنی گزر زمان و تدریجی بودن تکامل در پدیده ها و ازجمله آسمانها و زمین و وجود انسان. مثلاً تطبیق چهار روز با قوای چهار گانه نفس ( آدم از نظر قرآن ج 3، ص 354، علامه غروی).  ونیز به چهار فصل سال که متضمن شکل گیری و تولید روزی و رزق انسان است. (ص 561عنوان سمع و بصر و استواء بر عرش خصوصاً ص 564 و 565 همان کتاب- چهار روز و شش روز). در کتاب انسان کامل از عزیز الدین نَسَفی در صفحه 221و222 از شش روز سخن می گوید. و آیه 4 سوره طه را آسمان و زمین اول، آیه 5 را سماوات و ارض دوم، آیه 6 را تا کلمه «بَینَهُما» سماوات و ارض سوم می داند. و می گوید در مرکبات هم سه سماوات و سه ارض است، جمله شش می شوند. و اضافه می کند: یوم عبارت از مرتبه است . یعنی در شش مرتبه بیافریدیم.

 

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 23:44 |

 

در اين شب هاي وهم انگيز و ترس آلود

در اين عزلت سراي سختي و اندوه

همي شب هاي خوف انگيز و خشم آلود

در اين تنهايي مفرط ،

   غمآگين لحظه ي ممتد

من و ماه و ستاره يار هم باشيم

همي منقوص ماند اين گپِ ما

زير بي شك فاصله ي بسيار

گپي از ژرفناي هيچي و پوچي، عدم، هم لامكان و لا زمان

صحبت از هر لا و هر نفي اي كه خود را سخت مي دارند.

*****

ميان اين من و ماه و رفيقش

چيزي از احساس و استفهام در بند است.

مزاحم باشد آنك ابرهاي تيره و زشتي

*****

صداي دهشتِ اين گرگ و سگ هاي

به ظاهر دشمن و باطن چو هم از دور مي آيد

و جالب هست

اضافي گوي هاي يك خروس بي محل

در جنگ و پيكار زري گر گونه ي آن دو

*****

صداي ناله مي آيد

فغاني سهمگين از پشتِ تيرك هاي ابر تيره ي مغرور و هم منفور

صداي ناله مي آيد

سراسر خشم فريادي ز بند هستي موجود

صداي ناله مي آيد

يكايك منقلب بانگي ز گرداگرد ماه و ابر

صداي گريه نيز آيد

صدايي از بنِ اندوهبار زنده بودن ها و زنداني بدن ها

در تكِ اين تنگناي خستگي مبهم

صداي جنگ ماه و ابر دنيا را فرابگرفت

و ماه من - همان پيروز جاويد اهورايي- است غالب بر همه اشرار

من و ماه و ستاره سخت در حرفيم…

 

اولين نگهبانيِ دوره ي آموزشي

پاس يك محوطه گروهان

مرکز آموزشی ۰۳ عجب شیر

خرداد هشتاد و دو

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 1:52 |

اندک نسیمی از سر افسوس

چندان که برگ برگِ دختان باغ را ،  

با سوزناک زمزمه ای آشنا کند ;

خاموشی شگرف،

ابهام پر ابهت دریا را

مغشوش کرده است.

 

 

دریا جان ! امشب سراغ بابا را نگیر

دریا جان ! بابا به مسافرت رفته است .

به همین زودی ها هم بر می گردد.

 

دریا جان ! بابا حمید جای دوری نرفته است

آدم بد ها بابا را مجبور به مسافرت کرده اند .

 

دریا جان ! می دانی مسافرت کجاست ؟

مسافرت همیشه جای خوبی نیست.  

 

دریا جان ! باید قوی باشی .

مامان فریبا تنهاست .

مامان هم مثل تو منتظر باباست که از مسافرت بیاید .

 

آه !

دریا جان !

     نمی دانی با چه بغضی این دلداری های دروغین را به تو می دهم.

    شاید تو بهتر از همه ی ما فهمیده باشی و می دانی که بابا حمید کجاست !

اما به روی خودت نمی آوری !

 

دریا جان !

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت :

اندوه چیست ؟ عشق کدام است ؟ غم کجاست ؟

 

 دریا جان ! بزرگ که شدی از بابا نپرس که چرا این طور شد ؟

بابا نمی تواند پاسخ تو را بدهد . آن وقت بابا از تو خجالت می کشد.

چون هیچ کس نمی داند . نه باباحمید تو و نه آن آدم بد ها که بابا را به مسافرت بردند.  

 

دریا جان بخند ! گریه نکنی ! بابا زود بر می گرده .

راستی از بابا نپرسی کجا بودی ؟ چون باز هم نمی تواند به تو جواب بدهد.

باز هم از تو خجالت می کشد .

دریا جان ! مثل همیشه که به بقل من میای بخند ، فقط بخند . همین .

 

            بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند . . . . .

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:8 |

زمستان که رفت گفتیم بهار آمده است.

بهار آمد و رفت، اما هنوز زمستان بود.

درخت ها شکوفه دادند، اما هوا سرد بود.

گل ها غنچه کردند ، اما شاخه ها یخ زده بود.

ما فقط بهار را دیدیم.

غافل از این تلمبار برف و این همه کوران سرما.

با بهار عقده ها را بازکردیم. عقده های زمستان را.

چشم های مان فقط بهار و سبزی و گل و بلبل و شکوفه و قمری و طراوت را دید.  

این ها را دل مان می خواست.

دل ها به دنیال حقیقت اند.

اما واقعیت همان زمستان بود.  

 

بهار واقعی چه زمانی است ؟ کجاست ؟ کی اتفاق می افتد ؟

آه . . از این همه انتظار که باید کشید . . .

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 22:41 |

چند وقت پیش در بین جمع دوستانم مسئله ای پیش آمد کرد که منجر به بروز سوالی در ذهن من شد .

چون تعدادمان به نسبت رابطه ی تنگاتنگ و صمیمانه ی دوستانه کمابیش زیاد است، بین خودمان که تقریبا یک گروه منسجم بودیم – و هستیم - آیین نامه ای منعقد کردیم که یکی از بند های آن این بود که تصمیم گیری های مربوط به منافع گروه باید به تصویب دوسوم اعضا برسد .

یکی دوماه پیش بود که در جمع دوستان وقتی پیش نهادی در مورد مسئله ای مطرح شد  همه متفق القول با آن موافقت کردیم . هفته ی بعد یکی از اعضا آن تصمیم را اعمال کرد . اما اغلب اعضا به او انتقاد و اعتراض کردند که چرا بدون این که آن پیش نهاد از تصویب اعضا بگذرد آن را اعمال کرده است .

نمی دانستم چه موضعی باید بگیرم . هم این که همه آن پیش نهاد را تایید کرده بودند و هم این که واقعا رای گیری انجام نشده بود. من در حمایت های محتاطانه ام از دوست مذکور این توجیه را می آوردم که اهمیت اجماع با رایی که از تصویب تک تک اعضا بگذرد بیشتر باید باشد !  

از آن جا این سوال برای من مطرح شد که آیا مشروعیت رایی که با اجماع کلیه ی اعضا به دست می آید بیشتر و پر اهمیت تر است و یا رایی که با مخالف ها و ممتنع ها و موافق ها به تصویب می رسد؟

نظر خودم هنوز بر روی رای اجماعی است زیرا رای تصویبی می تواند با اختلاف یک رای نتیجه را به نفع یک طرف عوض کند و در اصل مشروعیتی نمی تواند داشته باشد . اما در اجماع این طور نیست.  

یکی از دوستانم – کیوان مهرگان – در این باره نظری داد . او با مثال مجلس که مثال خوبی بود پاسخ داد :

اجماع رای ایست که اعضا نسبت به یک موضوع می دهند اما تصویب رای ایست که اعضا نسبت به دو موضوع و بیشتر انجام می دهند . یعنی از بین دو موضوع یکی را انتخاب می کنند . پس این دو اصلا ربطی به هم ندارند .

البته این نظر او بود. اما خودم از بالا که به این دو مدل رای گیری نگاه می کنم محکم بودن و قاطع بودن رای اجماعی برایم مشروع تر و مهم تر است.

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 22:7 |

 

هنگامی که واژه های جدیدی را در ادبیات سیاسی – روشنفکری جامعه مشاهده می کنیم شاید فقط به معنای لغوی واژه ها بپردازیم  و سخنوران و نویسندگان با مستمسک قرار دادن معانیِ صرفِ آن واژه ها از آن ها در سخنرانی ها و یادداشت های خود استفاده کنند. اما زمانی می رسد که یک لغت از حالت کلمه یا واژه بیرون آمده و گستردگی بیشتری را از حیث معنا به خود می گیرد، آن گاه است که واژه به اصطلاح تبدیل شده است و به یقین جایگاه بهتری را در هر ادبیاتی طلب می کند.  

اما خیلی کم اتفاق افتاد که معانی منشعب از اصطلاحات یا حتی واژه ها و کلید واژه ها را در یابیم و به آن ها بپردازیم. این در حالی است که یک اصطلاح ، بزرگ تر از آن است که بخواهیم از آن فقط به عنوان یک کلمه و معنی مطلق آن استفاده کنیم.

قریب به یک دهه پیش پای اصطلاح یا واژه ای مرکب به ادبیات سیاسی و یا ادبیات روشنفکری ایران باز شد که در کمتر از همان یک دهه به گفتمان قالب جامعه تشکیل شد و به جایی رسید که منتقدین و مخالفین عملی آن اصطلاح هم از آن در سخنرانی های خود استفاده می کردند و می کنند و حداقل در ظاهر، خود را مقید به رعایت کردن آن می دانند . جالب این جاست که این واژه را فردی از درون نظام و دولت وارد گفتمان منتقدین قانونی نظام و البته غیرقانونی آن کرد.

سید محمد خاتمی اولین کسی نبوده است که اصطلاح مردم سالاری دینی را مطرح کرده است ، اما به یقین وی بود که قرائتی رسمی و فراگیر از واژه ی مردم سالاری دینی را بسط داد و آن را در کوتاه زمانی به گفتمان قالب بحث های سیاسی - انتقادی تبدیل کرد .

باید توجه کرد که جمهوری اسلامی در آن مقطع دارای چه نوع شرایط سیاسی – اجتماعی بوده است که این مدل مفاهیم  به سرعت با اقبال نخبگان – و البته جامعه - مواجه می شود .  بررسی چگونگی شرایط ایرن در اواسط دهه ی هفتاد و این که سرنوشت آن واژه ی کلیدی به کجا رسید و این که به هدف های خرد شده ی مردم سالاری و مردم سالاری دینی رسیدیم یا خیر منظور این یادداشت نیست . اما وقتی در یک نظام جمهوری که خود را مقید به اصول دمکراسی می داند رییس دولت آن یکسره در سخنرانی هایش به مفهومی بپردازد که همان معنای دمکراسی و تعاریف و تعابیر مختلف مردم سالاری از آن مستفاد می شود معنایش این است که  جامعه ای که آن دولت قرار است برای آن ها کار کند فاقد چنین امکاناتی است ، فاقد چنین زیرساخت هایی است و عدم وجود مردم سالاری در آن مشهود می کند که موافق و مخالف از آن حرف می زنند . ازین جهت است که جسارت مطرح کردن آن توسط خاتمی ستودنی است .

مانند آقای احمدی نژاد که یکسره از عدالت و اقتصاد رو به رشد ایران صحبت می کنند و این در حالی است که واقعیت عدالت و اقتصاد رشد یافته را در جامعه می بینیم .

از معنای تحت اللفظی مردم سالاری چیزی جز حکومت مردم بر مردم بیرون نمی آید . یعنی در یک نظام دمکراتیک این مردم هستند که تعیین کننده هستند و توسط منتخبین خود چه در پارلمان و چه در دولت به اهداف و احتیاجات خود می رسند و تصمیم گیرنده ی نهایی مردم هستند – یعنی باید باشند –  

اما وقتی این اصطلاح و مفهوم در یک جامعه ی دینی[1] اجرا می شود بنیان های اصلی آن مفهوم – که مردم سالاری باشد – دستخوش تغییراتی می شود که امری طبیعی است. چرا که دمکراسی در هر جامعه ای متناسب با شرایط عمومی آن جامعه قابل اجراست و اجرا می شود. چه این که زیر ساخت ها و اصول کلی دمکراسی نیز در جوامع دینی بیشتر تغییر پذیر هستند. یعنی باید با شرایط آن جامعه – خصوصا اگر اسلامی باشد – منطبق باشد .

در جوامعی که دین در آن ها محور اصلی زندگی مردم و مراوادت و تبادلات و ارتباطات متاودل نیست ابزار مشروعیت بخشیدن به یک موضوع فقط مردم هستند . چه مستقیم و چه غیر مستقیم . که این یکی از همان معانی منشعب از واژه ی مردم سالاری است.

اما وقتی دمکراسی در جامعه ای دینی – خاصه اسلامی – بخواهد به ثمر بنشیند از همان ابتدا شرایط خود را با شرایط یک جامعه ی دینی آداپته می کند . پس در این جامعه ابزار و اساس مشروعیت بخشیدن به یک موضوع صرفا مردم نیستند  – شاید هم نمی خواهند باشند-  در این جامعه دین نیز یکی از آن ابزار هایی است که می تواند به یک موضوع مشروعیت ببخشد و یا از آن موضوع سلب مشروعیت بکند .

به این دلیل است که خاتمی بسیار زیرکانه اصطلاح سهل و ممتنع مردم سالاری دینی را برای جامعه ی ما انتخاب کرده است .

اما یک سوال بسیار مهم این جا مطرح می شود و آن این است که :

آیا مشروعیتی که دین به یک موضوع می دهد بر مشروعیتی که مردم به آن موضوع می دهند رجحان دارد ؟

یا مشروعیتی که مردم به یک موضوع می دهند بر مشروعیت بخشیدن دین به آن موضع ارجحیت دارد ؟   

 

قابل توجه که پاسخ به این سوال با یک دید درون دینی کاملا واضح و روشن است . . . . . . .



[1] . منظورم از جامعه ی دینی جامعه ای است که اصول و چارچوب زندگی و نگاه اکثریت مردم آن جامعه به مسائل بر پایه ی اعتقادات دینی نهاده شده است.

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 0:8 |

مراسم هفتم دایی محمدم خیلی استثنایی بود. از مسیری که برای ورود به منزل با شمع ها درست کرده بودند ، تا فضای تاریک و بزرگ منزل که حتی یک چراغ هم روشن نبود و صرفا روشنایی ها از شمع ها گرفته می شد ، تا شعری که آقای عطایی برای دایی محمد سروده بود و آوازی که علیرضا براتیان در دشتی خواند و خیلی مسائل دیگر که دست به دست هم داده بودند تا شبی خاص را از سر بگذرانیم. در انتهای مراسم من یک یاداشتی نوشته بودم که خواندم و خیلی مورد استقبال قرار گرفت.

بیشترین تاثیر را همان طور که فکر می کردم فرحناز عطایی همسر گران قدرش از این نوشته داشت. 

آروزی شادابی و صبر برای فرحناز دارم .  

 

بایادخدا

 ای ساربان آهسته ران                            کآرام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم                         با دل ستانم می رود
 
من مانده ام مهجور از او                             بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو                            در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون                          پنهان کنم رنج درون
پنهان نمی ماند که خون                          بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان                           تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان                           گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان                            من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان                          کز دل نشانم می رود

با آن همه بیداد او                                   وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او                                  یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین                         ای دل ستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین                            بر آسمانم می رود

در رفتن جان از بدن                                گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن                      دیدم که جانم می رود

 

 

محمدزمردی رفت.

که هر اتفاقی را می پذیرفتیم جز رفتن اش .

که هر بلایی را قبول داشتیم جز جدایی اش .

که هر چیزی در مورد او قابل باور بود جز مرگ اش.

که رفت . تا دیگر سایه اش بالای سر ما نباشد.

که بزرگ بود.

که مردی خود ساخته بود ، که خودش را شناخت ، که خودش را ساخت.

در تعالیم دینی داریم که زمینه ی شناخت خداوند ابتدا شناخت خود انسان است. به این منظور که کسی که خودش را بشناسد می تواند خدای را نیز بشناسد.

بر خلاف همه ی ما که تظاهر به خودشناسی می کنیم محمد زمردی خودش را شناخت و در همه ی زندگی خودش بود که به چیزی تظاهر نکرد.

تذکر به خودشناسی وی به این دلیل است:

محمدزمردی در هجدهم اردی بهشت ماه هزار سیصد و بیست و دو خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود . تحصیلات خود را  در رشته ی علوم طبیعی تا مقطع دیپلم ادامه داد. محمد در خاندانی بزرگ به دنیا آمدکه اکثر آن ها در بازار فعالیت می کردند و غالبا هم در کار طلا و جواهر بودند.

در شانزده سالگی مادرش را از دست داد و دو سال و اندی بعد از آن پدرش را نیز از دست داد و بار عظیم هدایت و کنترل خانواده بزرگ حاج مهدی ناظم زمردی بر دوش وی افتاد. 

خواهرهای کوچک اش را یک به یک بزرگ کرد و همه را به سر و سامان رساند . مسئولیت بزرگی که به خوبی از عهده ی آن برآمد .

خاندان زمردی از معدود خانواده های اصیل تهرانی بودند که محمد یکی از بزرگترین آن ها بود که از کوچه پس کوچه های تکیه زرگرها - امامزاده یحیی - به مدارج و موقعیت های خوب اجتماعی دست یافت.

هنوز خیلی ها به موقعیت وی در بازار و فامیل قبطه می خوردند.

محمد زمردی پانزدهم تیرماه سال پنجاه و یک فصل جدیدی از زندگی را آغاز کرد و با فرحناز عطایی ازدواج و زندگی خود را شروع کردند . در این سی و شش سال عاشقانه با هم زیستند و بهترین فرزند ها را تربیت کرده و به اجتماع تحویل دادند.

طبع بلند فرحناز از سویی و لطافت خاص محمد از سویی دیگر باعث شده بود که به زبان شعر و موسیقی با هم صحبت کنند.    

 محمد زمردی صاحب چهار فرزند بود. اما مقام پدری او فقط برای همین چهار نفر نبود. وی پدرخوانده ی خیلی ها بود. محمد ده ها بلکه صد ها فرزند داشت. که رهبری فکری آن ها را به عهده داشت و آن ها موفقیت های روزافزون خود را مدیون مشورت های عالی وی بودند و البته هستند .

خیلی ها شخصیت و موقعیت اجتماعی خود را نیز وامدار وی هستند و به این وابستگی نیز افتخار می کنند.

ایشان به عنوان یک بزرگ تر همیشه خیلی خوب ایفای نقش می کرد و حلقه ی اتصال نسل جدید و قدیم خاندان بزرگ زمردی بود. بسیاری از اختلاف ها توسط وی حل و فصل می شد و موجبات بسیاری از ازدواج ها را او فراهم می کرد. تعهد مثال زدنی اش در پی گیری جزیی ترین مسائل خانوادگی و فامیلی واقعا ستودنی بود.

وی به عنوان یک تاجر موفق در زمینه ی ساعت، یک طلافروش و یک جواهر فروش موفق فعالیت می کرد .

اما تبحر وی در جواهر شناسی و ظرافت و لطافت خاصی که این شغل دارد روحیه ی لطیفی را در وی به وجود آورده بود که در دهه ی آخر عمر خود بیشترین تمرکز و حواس خود را متوجه باغ اش می کرد .

باغی که هنگام تحویل گرفتن اش یک بیابان و یک زمین خاکی ساده بود. اما در طول این سال ها آن چنان بهشتی از آن خاک ها و بیابان ساخت که همه را متعجب از عملکرد خود کرده بود. 

وی در به عمل آوردن و پرورش و رشد و نمو گل ها و گیاهان حساسیت خاصی را از خود بروز می داد. بیشتر از ده سال زندگی خود را در میان گل ها و درخت ها و گیاهان گذراند و معاشقه ی اصلی وی با خدای خود توسط درختان و گل ها انجام می شد:

مناجات محمد کاشتن درخت بود و عبادت وی پرورش یک گل.

نماز محمد آبیاری آن ها بود و قنوت وی رسیدگی به این باغ بزرگ .

محمد در آخرین لحظات حضورش در این دنیا در حال حض بردن از درخت ها و گل ها بود .

در میان همان درخت هایی که با دست خودش کاشته بود و گل هایی که توسط خودش پرورش یافته بودند به خدانزدیک شد  . . . و . . . . .  رفت .

 

محمد زمردی با این که یک موقعیت خاص اجتماعی داشت و با آدم های سطح بالا رفت و آمد داشت اما خیلی راحت با کارگرها روی زمین می نشست و نهار خود را با آن ها می خورد. با آن ها کار می کرد. با آن ها گیاهان را حرس می کرد. خودش بیل به دست می گرفت و کار می کرد. خودش قیچی به دست می گرفت و درختان و گیاهان را منظم و مرتب می کرد. رابطه ی خوب وی با کارگرانش برای همه مثال شده بود. گریه های کارگرانش را در روز تشیع جنازه کسی فراموش نمی کند .

محمد زمردی در روز نوزدهم مهرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی کار دنیا را به خودش واگذارد و رفت.

وی همان طور که آرزو داشت لحظه ای بعد از مرگ به دوش تنها پسرش به دور باغ چرخید و با همه ی درخت ها و گل ها و گیاهان و میوه ها خداحافظی کرد. 

یکشنبه ای که گذشت شاید تا به امروز تلخ ترین روز برای خانواده اش ، همسرش، فرزندانش ، دوستدارانش ، خواهر ها و خواهرزاده هایش بود. روزی که همه ی ما بسیار بسیار ناباورانه محمد را به آغوش خاک سپردیم.

با ناله های نگین ناله کردیم .

با سوز و گداز نگار سوختیم .

با اشک  نازنین اشک ریختیم .

و با گریه ی نیما گریه کردیم .

در آن روز همه با همسرش فرحناز همراه شدیم که گفت :

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت                      جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

 

مجتبی خندان

پاییر هشتاد و هفت

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 0:1 |

 

در دین اسلام در خیلی ازموارد به کار جمعی سفارش شده است . حتی یک وعده از نماز های هفته را سفارش کرده است که به اتفاق جمع بخوانید. شان نزول سوره ی جمعه شاید به همین دلیل باشد . در سوره  ی حمد هم می خوانیم ایاک نعبد . . . تنها تو را می پرستیم . قرآن نمی گوید ایاک اعبد تنها تو را می پرستم . . . به همین دلیل رجحان تاثیر کار جمعی بر کار فردی در همه ی زمینه ها بر کسی پوشیده نیست. خاصه آن که آن کار جمعی عبادت کردن و نیایش باشد . قرآن به همین دلیل جمله ی ایاک نعبد و ایاک نستعین را در سوره ای قرار داده که هر روز و هر شب در همه ی مساجد جهان اسلام به صورت جمعی خوانده می شود .

چرا برای نماز باران به صورت گروهی به صحرا می روند؟آن ها ایمان دارند که خداوند به دعا و درخواست برای نزول باران به صورت جمعی بهتر جواب می دهد .

حتی قرآن پیشنهاد می دهد که موضوعات مهم را در جمع مطرح کنید و از بقیه مشورت بگیرید . تا آن جا که وقتی در جنگ احد پیغمبر زخمی می شود خداوند به وی می گوید و شاورهم فی الامر در کارهایت با مردم مشورت کن –آل عمران 159 – این نشان از روحیه ی بالای کار جمعی در اسلام دارد.

نماز جماعت عید فطر امسال بر خلاف سال های گذشته در باغی بزرگ در منطقه ی کردان برگزار شد.

چندسالی است که نماز عید را به همراه گروه کثیری از روشنفکران و فعالان سیاسی ادا می کنم.

نماز عید فطر یکی از بهترین نماز هایی که از خواندنش لذت می برم .

بعد از این که سال گذشته سربازان گمنام امام زمان نگذاشتند نماز را در همان محل همیشگی یعنی هنرستان کارآموز برگزار کنیم و امسال از یک ماه قبل مدیران هنرستان را خواسته بودند و آن ها را تهدید کرده بودند که حتی به زن و بچه ها هم رحم نمی کنیم ، تصمیم بر این شد که نماز را در باغ آقای مصطفوی در منطقه ی کردان بخوانیم .

 

ساعت 9 بود که با جماعتی حدود 300 یا 350 نفر نماز را خواندیم . . . اَللّهُمَّ اَهلَ الکِبریاءِ وَ العَظَمَه . . . . من در میان جمعیت ایستاده بودم . . . . وَ اَهلَ الجودِ وَالجَبَروت . . . همه آرام زمزمه می کردند . . . . وَ اَهلَ العَفوِ وَ الرَّّحمَه  . . . بسیار منقلب بودم  . . . . اَسئَلٌکَ بِه حَقِّ هَذَاالیَوم . . . . صدای ناله ی پیرمردی از پشت سرم می آمد . . . اَلّذی جَعَلتَه و لِلمُسلِمینَ عیدا . . . در صدا که دقت کردم و کلی که به مغزم فشار آوردم یادم آمد که چه کسی پشت سرم ایستاده است . صدای خودش بود. . . . زُخرًا وَ شَرَفًا وَ کِرامَتًا وَ مَزیدًا . . . . مهندس سحابی زار زار گریه می کرد . . . . صدای هق هق اش حال من را هم عوض کرده بود . همه ی آن چیزهایی که درباره مهندس می دانستم از ذهنم خطور می کرد .

پانزده سال یک عمر است که چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب را در زندان گذرانده است .

به یاد نامه ای که به رهبری و سران سه قوه نوشت افتادم : در این دوره از زندان با من کاری کردند که در همه ی این سال هایی که زندانی کشیدم ندیده بودم.

به یاد تصاویر گنگی که از کنفرانس برلین در ذهنم مانده بود افتادم .

با خودم فکر می کردم اغلب افراد سیاسی که به زندان می روند به دلیل فرسایشی که زندان دارد و رفتاری که با آن ها در آن جا می شود بیشتر مورد توجه خداوند قرار می گیرند.

مهندس حدود پانزده سال را در آن تنهایی ها گذرانده است .

این که چقدر انفرادی کشیده است نمی دانم اما همین که آن شرایط را تصور می کنم با خودم می گویم یک زندانی 24 ساعت را در یک سلول دو متری چه کار می کند ؟ چطور می گذراند این ساعت هایی را که نمی گذرند ؟ چقدر سخت است .

به این نتیجه رسیدم که مهندس سحابی و امثال او سختی هایشان را کشیده اند .

نیاز روح صیقلی شده ی آن ها یک همچنین گریه ای است .

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 23:56 |

 رامین جهانبگلو

سال های هشتاد یا هشتاد ویک بود . فضای نسبتا باز سیاسی زمینه ساز برگزاری جلسه های فلسفی – روشنفکری در مراکز فرهنگی - هنری ! تهران شده بود.

یکی از افراد فعال در زمینه برگزاری این جلسات که اغلب در خانه ی هنرمندان ! برگزار می شد دکتر رامین جهانبگلو بود. وی کسی بود که فیلسوفان مطرح جهان را به ایران آورد و آن ها را از نزدیک با ایران آشنا کرد . یورگن هابرماس متفکر شهیر آلمانی و ریچارد رورتی فیلسوف برجسته ی امریکایی به اعتبار جهانبگلو به ایران آمدند و برای علاقه مندان فلسفه در ایران سخنرانی هایی ترتیب دادند . همین فعالیت های روشنگرانه ی وی بود که منجر به زندانی شدنش شد . وی چند سال بعد به اتهام کلیشه ای و مضحک ارتباط با امریکا دستگیر و روانه ی زندان شد و بعد از قریب به یک سال زندان آزاد شد .

یکی از مسائلی که منجر به متصلب شدن دید هنرمندان و روشنفکران و متفکران به جامعه می شود فضای خشک و سرد زندان است. شاید سیاست مداران چون تحمل روزهای زندان را زیاد دور از واقعیت  نمی بینند زندان رفتن تغییر چندانی در روحیات آن ها ایجاد نکند . چه بسا منجر به مستحکم تر شدن اصول اعتقادی – مبارزاتی آن ها شود .  چه این که روشنگران ایرانی – چه سیاسی و چه هنری و چه فرهنگی -  در این زمینه حامل بیشترین و بدیع ترین تجربه ها هستند. گزارشات عماد الدین باقی در کتاب تراژدی دمکراسی در ایران مستندی است از این نوع رفتار ها با روشنفکران در زندان .

در یکی از آن جلساتی که در خانه هنرمندان برگزار می شد دکتر جهانبگلو سوالی را مطرح کردند که سال هاست ذهن الکن من را به خود مشغول کرده است. البته من  صرفا گزارش سانسور شده ی آن مراسم را در روزنامه ها خواندم. اما سوال آن قدر سهل و ممتنع بود که قابلیت چاپ را پیدا کرده بود.

سوال این بود :

آیا با یک نگاه برون دینی به دین ، می توان نتیجه ای درون دینی گرفت ؟

 سوال را این طور می شود تشریح کرد که اگر یک فرد غیر دینی – فرضا یک مارکسیست -  در یک مسئله ی دینی غور کند و کمی مطالعه کند و در آن به کند و کاو بپردازد آیا همان نتیجه ای را می گیرد که یک انسان دین مدار و در عین حال متشرع می تواند از آن مسئله بگیرد ؟

 

برای مثال موضوعاتی مثل سنگسار ، ارث زنان ، اعدام نوجوانان زیر هجده سال و خیلی از عناوین دیگر مسائلی از اسلام هستند که حتی فردی مثل دکتر کدیور هم تعدادی از آن ها را در شب عاشورای سال هشتاد و شش در حسینیه ارشاد به چالش کشید و صراحتا گفت که برخی مسائل در اسلام و حتی در قرآن هست که مربوط به همان دوره ی نزول قرآن است و امروز کاربردی ندارد.

البته فراموش نکنیم که خواستگاه فکری رامین جهانبگلو اصول سکولاریسم است. آن هم نهه سکولاریسم ایرانی و نه ترکیه ای . من فکر می کنم سکولاریسم جهانبگلو خیلی نزدیک به تعاریف اروپایی سکولاریسم است که شباهت های نزدیکی با لاییسزم دارد. پس طرح چنین سوالی هم از همان آبشخور است. اما باید توجه کرد که ایشان در این مبحث صرفا به طرح سوال پرداخته است و پاسخ را به مخاطب سپرده است . کاری که در سال های اخیر دکتر محسن کدیور انجام می داد .

روشنفکر همیشه سوال می کند . با سوال های خودش جوششی را در سطح مخاطبان خودش به وجود می آورد . یعنی وظیفه ی اصلی روشنفکر بر خلاف روحانیت سنتی که صرفا به سوال ها پاسخ  می دهد ، طرح سوال است و متعاقب آن واداشتن شنونده به کند و کاو برای پیدا کردن پاسخ آن سوال ها . 

دهن الکن من پاسخی برای این سوال پیدا نکرده است. جواب های زیادی هم از برخی روشنفکران گرفته ام . اما آن ها در مواجهه با این سوال یا جهانبگلو را متهم به منحرف کردن ذهن ها کردند – که البته بیراه هم نگفتند – و یا جوابی ندادند که من قانع شوم. ببینیم چه می شود . . . .

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 16:17 |

کسانی که وبلاگ من را در سه چهار سال گذشته پی گیری کرده باشند شاید این مطلب را یک بار دیگر نیز خوانده باشند . آن را پیدا کردم و کمی آدابته اش کردم ، مرور دوباره اش خالی از لطف نیست :  

 

در لابه لای دست نوشته ها و اسناد و مدارکی که ابراهیم فرهادی یکی از دوستان عاشقم ! که همه چیزش را رها کرد و رفت و همه یادگاری هایش را به من داد ، به مواردی برخوردم که بسیار برایم جالب و نوستالژیک بود. اوراقی از شور و شر های جوانی در اوایل انقلاب ، اسنادی مثل بیانیه های نهضت آزادی در سال های 57 و 58 یا بریده هایی از روزنامه های کیهان و اطلاعات و میزان ، دست نوشته هایی از نت برداری های حسینیه ارشاد از سال های 51 و 52 از سخنرانی های شریعتی روی کاغذهای کاهی. یادگاری هایی از مبارزات مجاهدین اولیه و شکنجه های آنان در زندان کمیته مشترک ، کتاب های شریعتی که منظم و مرتب همه شان را نگاه داشته بود. دست نوشته ها و احساسات پاک عاشقانه ای از یک عشق سیاسی در همان دوران انقلاب و . . . .

در میان آن ها به یک شعر برخوردم و آن شعر تساوی بود از خسرو گلسرخی .انتقال حس یک جوان پر شور دهه پنجاه از اعدام خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان به یک جوان دهه هشتادی آن قدر در من اثر گذاشت و مرا منقلب کرد که حیف دانستم آن را با بقیه تقسیم نکنم.

شاید همه شما این شعر یا ماجرایش را بدانید ولی خب دیگر . . .  

  

 تساوی

 

معلم پای تخته داد مي زد.

صورتش از خشم گلگون بود.

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود.

ولی آخر کلاسي ها لواشک بين خود تقسيم مي کردند.

آن يکی در گوشه ای ديگر (جوانان) را ورق می زد.

چون معلم  های و هو  می کرد و با آن شور بي پايان

تساوي های جبری را نشان می داد.

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاريک

غمگين بود

تساوی را چنين بنوشت:

 

«يک با يک برابر است»

از ميان جمع شاگردان يکی برخاست

- هميشه يک نفر بايد به پا خيزد -

به آرامی سخن سر داد :

« تساوی اشتباهی فاحش و ومحض است»

نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت

معلم مات بر جا ماند.

و او پرسيد:

 

اگر يک فردِ انسان واحد يک بود

آيا باز يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد : آری برابر بود !

و او با پوزخندی گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آن که

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود

 

آيا باز يک با يک برابر بود؟

معلم گفت : برابر بود .

 

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

وان سيه چرده که می ناليد پايين بود؟

آيا باز يک با يک برابر بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زير و رو مي شد

حال مي پرسم : يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گرديد؟

يا چه کس «ديوار چين»ها را بنا ميکرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم ميشد؟

يا که زير ضربت شلاق له می گشت؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس ميکرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد:

«يک با يک برابر نيست»

 

 

خسرو گلسرخی

 

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 0:49 |